تبليغاتX
««« شوک »»» داستان کوتاه


««« شوک »»» داستان کوتاه

«««مرجع کامل داستان کوتاه»»»

سلام دوستان

وبلاگ <<شوک>> با بیش از ۴۰۰ داستان کوتاه و بروزرسانی روزانه افتخار دارد اعلام کند:

دوستانی که تمایل به دریافت روزانه داستانها و اطلاع از بروز رسانی وبلاگ دارند Yahoo ID زیر را در یاهو مسنجر خود ADD کنند و یا در قسمت خبرنامه وبلاگ عضو شوند.                          

YAHOO ID: COMET1636885

حتما از قسمت آرشیوهای قدیمی بلاگ نیز بازدید کنید

نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 1:22 توسط حسام دهقان| |

چه کشکی، چه پشمی  

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. در حال مستاصل شد.... از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم. قدری باد ساکت شد و چوپان به  شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت. گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی... نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم... قدری پایین تر آمد. وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟ آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم. وقتی کمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد. وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم غلط زیادی که جریمه ندارد.

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 23:50 توسط حسام دهقان| |

من نیش نمیزنم

وای کلافه شدم,سرم رفت اینقدر سر و صدا کردند.مدام ویززززز,یک لحظه نمیگذارن آدم آرامش داشته باشه.بچه تو چرا اینقدر صورتت دون دون شده؟معلوم نیست از کجا آمدن؟در و پنجره ها را ببندید دیگه نتونن بیایند تو.

در و پنجره ها را بستند و پشه کوچولو و پدرش داخل خانه زندانی شدند.

_ولی پدر من تصمیم خودم را گرفتم ,محاله که نیش بزنم.

_پسرم نمیشه تو باید نیش بزنی تا بتونی به زندگیت ادامه بدهی.خودم یادت میدهم ,خیلی ساده است ,تو باید آدمهایی که خون خوشمزه ای دارند را از بوشون تشخیص بدهی.برای شروع کار مثلا مرد خانه به نظر میاد خون خوشمزه ای داشته باشه .ببین من الان میرم روی پیشانیش می نشینم .اول جایی که می خواهی نیش بزنی سر میکنی بعد هم راحت خونش را میمکی بدون اینکه خودش حتی بفهمد.

پشه پدر پرواز کرد و بالای سر مرد پدر قرار گرفت.مرد که سخت مشغول صحبت با همسرش بود متوجه حضور پشه نشد .پشه پرواز کنان روی پیشانی اش قرار گرفت ,هنوز مقدارکمی از خون مرد را نمکیده بود که خانم خانه بلند شد و دستش را محکم به پیشانی همسرش زد,مرد که خیلی عصبانی شده بود فریاد زد:چی کار میکنی زن؟ خانم هم جا خورد و گفت:ببخشید می خواستم پشه را بکشم.مرد با ناراحتی بلند شد و رفت تا بخوابد.

پشه پدر به محض دیدن دست زن فرار کرد و به سوی پسرش آمد.پشه کوچولو نگاهی به پدر انداخت و گفت:پس چی شد؟پدر هم تمام خونی که مکیده بود به بیرون پرتاب کرد و گفت:حالم به هم خورد ,چقدر بد مزه بود.اما حس بویایی من هیچ وقت اشتباه نمی کنه.توی چه خانه ای گیر افتادیم .همشون بد مزه اند.اینکه مثلا خونش از همه خوشمزه تر به نظر میاد قابل خوردن نیست وای به حال بقیشون.در هر صورت توباید نیش بزنی.بذار بخوابه راحت تر میتونم یادت بدهم.فعلا که اینجا گیر افتادیم مجبوریم با همینها تمرین کنیم.اصلا می خواهی بریم پسر کوچولو شون را نیش بزنیم؟اونم بد نیست.

_نه پدر اون خیلی کوچولو,گناه داره,خواهش میکنم.مگه شیره گلها چه اشکالی داره که ما باید خون آدمها را بمکیم؟من دوست ندارم نیش بزنم.

_پسر,اینقدر حرف نزن ,با شیره گلها تو بیشتر از یک هفته نمیتونی زندگی کنی.حالا بیا بریم سراغ پدرش فکر کنم دیگه خوابیده.زنش هم کنارش نیست,فرصت خوبیه که نیشش بزنیم.

پشه پدر پرواز کرد و دوباره بالای سر مرد قرار گرفت.ویززززززززز

مرد تکانی خورد. پشه کمی فاصله گرفت,دوباره نزدیک شد.آرام روی دست مرد نشست و با قدرت هر چه تمامتر نیش را به پوستش فرو کرد.مرد فریادی زد و از جا پرید.پشه پدر به پسرش نزدیک شد و گفت:دیدی چی شد؟اینقدر حرف زدی که یادم رفت اول ماده بی حس کننده را بزنم برای همین از خواب بیدار شد.مرد بلند شد و با عصبانیت سعی کرد پشه کوچولو را دنبال کند ,پشه کوچولو هم هر چه فریاد میزد که من نبودم کار پدرم بود فایده ای نداشت که نداشت.

پسر کوچولو و مادرش با سر و صدا وارد اتاق شدند.مرد که حالا دیگر خیلی عصبانی تر از قبل بود با صدای بلند گفت حسابشون را میرسم .میدانم چی کار کنم,شما از اتاق بروید بیرون و خودش رفت تا حشره کش را بیاورد.

در همان موقع پسر کوچولو دوید و قبل از اینکه پدرش به اتاق بر گردد پنجره را باز کرد.رو به مادرش گفت:مامان من نمیگذارم کسی پشه ها را بکشد, با دست پشه ها را که حالا خیلی خسته شده بودند و دیگر توان پرواز نداشتند از پنجره به بیرون هل داد.

پشه کوچولو همراه پدرش بیرون امد و فریاد زد ممنون پسر ممنون من هم به تو قول میدهم تا آخر عمرم هیچ آدمی را نیش نزنم.

نویسنده:زهرا ذاکری

منبع:دل رویایی 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 23:40 توسط حسام دهقان| |

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو
به روز ترین وبلاگ ایرانی**** www.Delbar72.blogfa.com
مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، ‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.
برای همین هم، مدتی‌ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟‌ دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.
خب راست می‌گویم دیگر. نه؟
پدرم می‌گوید: ‌قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...
خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...
اما...
اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز خم نصف قلبم خالی مانده...
 قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...
فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم،
یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟
اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟
دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند...
من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...
نویسنده:نادر ابراهیمی
منبع: tebyan.net
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 0:15 توسط حسام دهقان| |

کینه

معلم يک کودکستان به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهايی که از آنها بدشان می آيد ، از هر میوه ای که دوست دارند بريزند و با خود به کودکستان بياورند.

فردا بچه ها با کيسه های پلاستيکی به کودکستان آمدند . در کيسه بعضی ها دو٬ بعضی ها سه، و بعضی ها پنج٬ میوه بود.

معلم به بچه ها گفت :

تا دو هفته هر کجا که می روند کيسه پلاستيکی را با خود ببرند . روزها به همين ترتيب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکايت از بوی میوه های گنديده . به علاوه ، آن هايی که میوه های بيشتری داشتند از حمل آن بار سنگين خسته شده بودند . پس از گذشت دو هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.

معلم از بچه ها پرسيد : از اينکه دو هفته میوه ها را با خود حمل می کرديد چه احساسی داشتيد ؟
بچه ها از اينکه مجبور بودند ، میوه های بد بو و سنگين را همه جا با خود حمل کنند شکايت داشتند.


آنگاه معلم منظور اصلی خود را از اين بازی ، اين چنين توضيح داد:


اين درست شبيه وضعيتي است که شما کينه آدم هايی که دوستشان نداريد را در دل خود نگه می داريد و همه جا با خود مي بريد . بوی بد کينه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنيد . حالا که شما بوی بد میوه ها ها را فقط برای دو هفته نتوانستيد تحمل کنيد٬
پس چطور می خواهيد بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنيد ؟

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:2 توسط حسام دهقان| |

داستان عاشقانه

به نیمکتش نگاه میکنم ، پنج ردیف از من جلوتر ، چقدر موهای طلاییشو دوست دارم ، برمیگرده و نمره ی صدشو نشونم میده و میخنده ، چقد دوست دارم مال من باشه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ...روم نشد !

***
جشن فارغ التحصیلیه ،
میاد طرفم و مدرکشو جلو چشام تکون تکون میده ، بهم میگه : تو بهترین دوست منی . سرش رو میاره بالا و گونه ام رو میبوسه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی...روم نشد !

***
پدرشو از دست داده ، دیگه تنهای تنهاست ، تو کلیسا بغلم میکنه ، میگه : حالا دیگه فقط تو رو دارم . گونه ام رو میبوسه ، اشک هاش صورتمو خیس میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نشد.

***
نصفه شبه ، بهم زنگ میزنه ، داره گریه میکنه ... میگه پسره تنهاش گذاشته ، میخواد برم پیشش ، میرم خونه اش ، سرشو میذاره رو شونه ام و گریه میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ... روم نشد .

***
رو صندلی کلیسا خشک شدم ، دارم یخ میزنم ، من دوستش داشتم و اون حالا داره ازدواج میکنه ، دلم میخواست همونجا داد بزنم که دوستش دارم ولی... روم نشد .

***
امشب هوا بارونیه ، بازم تو کلیسام... ولی اینبار همه ساکتن ، به تابوتش خیره شدم ، هیچی نمیگفتم ، دفتر خاطراتش هنوز تو دستمه ، دفتر خاطراتی که از توی اتاقش پیدا کرده بودم ، توش نوشته بود : بارها خواستم بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نمیشه ، کاش اون یه روز بهم بگه دوستم داره...

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:15 توسط حسام دهقان| |

در ظهر یک روز بهاری بارش باران به همه جا زیبایی و طراوت خاصی بخشیده بود.خورشید در اوج آسمان پرتوهای نورش را به زمین میتاباند وگلها و درختان از برکت وجودش بهره مند می شدند.در مزرعه گلهای آفتابگردان گلی در کنار حصار چوبی مزرعه از همه گلها زیباتر و شادابتر بود ,هر روز با نوازش نور خورشید از خواب بر میخواست وبه اشعه های پر فروغش چشم میدوخت و رشد میافت.

رضا پسری سبزه با موهایی مجعد و قدی متوسط در روستایی دور در کنار پدر و مادرش زندگی میکرد.او به تازگی به کلاس اول رفته به همین دلیل هر روز مجبور بود راه درازی را برای رفتن به مدرسه طی کند . آن روز بسیار خوشحال بود چرا که بعد از چند روز مادرش از مسافرت بر گشته بود و میدانست وقتی از مدرسه به خانه برگردد مادر دوباره با چهره ای خندان به استقبالش می آید . همینطور که لیله کنان مسیر خانه را می آمد به این فکر می کرد که ای کاش میتوانستم هدیه ای برای مادرم تهیه کنم. ناگهان نگاهش به مزرعه گل آفتابگردان افتاد ,مزرعه پر بود از گلهای آفتابگردانی که همه رو به سوی خورشید بودند. یادش آمد که مادر گل آفتابگردان را خیلی دوست دارد, تصمیم گرفت شاخه ای از این گلها را بچیند و به مادر هدیه دهد.خیلی خوشحال شد کیفش را به هوا انداخت و شروع کرد به دویدن به طرف مزرعه.

کنار مزرعه ایستاد,حصار چوبی بلندی اطراف مزرعه کشیده شده بود.رضا کمی فکر کردکه چگونه می تواند یک شاخه گل بچیند.به سختی خود را به بالای حصار رساند .نگاهی به گلها انداخت. با اینکه هر روز از کنارشان میگذشت با این حال هیچ وقت اینقدر به نظرش زیبا نیامده بودند.خوب نگاه کرد چون میخواست زیبا ترین و بزرگترین گل را برای مادرش بچیند. گل زیبای کنار حصار توجه او را به خود جلب کرد از همان بالا خود را به گل رساند.ساقه گل را گرفت و تا میتوانست کشید.محکم به پایین حصار پرتاب شد ولی هنوز گل در دستش بود.

رضا خوشحال تر از قبل و با سرعت بیشتری راه خانه را در پیش گرفت.در راه مدام چهره مادر را هنگامی که گل را به او میدهد مجسم میکرد.گله ای گوسفند از روبرو ی جاده میامد رضا حرکتش را آهسته کرد تا از میان گوسفندان بگذرد.,وقتی از بین گوسفندان گذشت نگاهش به گل افتاد که بخشی از آنرا یکی از گوسفندان خورده بود.برگشت و با عصبانیت نگاهی به گله انداخت ولی نفهمید کار کدام گوسفند بوده؟ دوباره به راه خودش ادامه داد .هنوز در فکر گل وگوسفندان بود که موتور سواری با سرعت از کنارش گذشت ,رضا خواست خودش را کنار بکشد که در گودال آبی افتاد و همه لباسهایش و از آن مهمتر گلش گلی شدند.

آرام به راهش ادامه داد.دیگر عجله زیادی برای رفتن به خانه نداشت.به خانه که رسید در زد و کنار ایستاد .مادر جلوی در آمد و نگاهی با تعجب به سر تا پای پسرش انداخت .رضا دستش را دراز کرد و گل را به مادرش داد,دیگر نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد شروع به گریه کرد.مادر رضا را در آغوش گرفت و با خود به داخل خانه برد.

رضا لباسهایش را عوض کرد وکنار مادر نشست .مادر به طرف حیاط رفت و از رضا خواست تا همراهش برود .کنار باغچه نشست .هنوز چهره رضا ناراحت و غمگین بود.مادر دستش را باز کرد .دست مادر پر بود از دانه های گل آفتابگردان ,رو به رضا گفت:این دانه ها را در باغچه میکارم از امروز تو باید هر روز به آنها آب بدهی تا رشد کنند.

رضا هر روز به باغچه آب میداد و طولی نکشید که باغچه خانه پر شده بود از گلهای آفتابگردان زیبا و شادابی که همه به طرف نور خورشید قد می کشیدند.

نویسنده:زهرا ذاکری

منبع:دل رویایی 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:40 توسط حسام دهقان| |

دریچه نور

بنام خداي ايثار

 روزاي اول تموم فکر و ذکرم عضو شدن تو سايت بود. راستش اصلا به کاري که مي خواستمم انجام بدم فکر نمي کردم . براي بار سوم والبته يواشکي رفتم و ثبت نام کردم. دکمه ارسال فرم رو که زدم تازه فهميدم چي کار کردم تمام بدنم سرد شده بود فکر مي کردم انگار يکي منو داره به سمت مرگ راهنماييي مي کنه.

شب که شد موقع خواب مي ترسيدم بخوابم مي ترسيدم صبحي در کار نباشه مي ترسيدم اخرين شب زندگيم باشه.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 22:26 توسط حسام دهقان| |

وقتی خودش را یافت بین زمین و هوا در حال سقوط بود... نمی دانست خودش خودش را انداخته است یا کسی دیگر... چند متری تا مرگ فاصله نداشت... حال دیگر یارش هم کنارش نبود... به اطراف نگریست در دور دست دو جوان را در حال عشق بازی دید...آنطرفتر در گورستانی دید که پسرک بیست و چند ساله ای را به خاک می سپارند... و حتی پیرزنی را دید که که با آه بی کسی زنبیلش را در کوچه پیش می برد...دلش لرزید... در آخرین لحظات آرزو کرد که ای کاش می توانست دل کسی را شاد کند در همان لحظه به زمین برخورد کرد و صدای خش خش خورد شدنش زیر پای دخترکی لذت بی وصف پاییز را برای دخترک به همراه آورد.  
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:40 توسط حسام دهقان| |

دزد و جلاد

بالاخره دزد را پیدا کردند و دربرابر شاه نشاندند. شاه روی تخت نشسته خوشحال و مغرور از شاه بودنش به دزد خیره بود. او هم مظلومانه منتظر دستور شاه بود. شاهنشاه حکم مجازات را نوشت و داد تا وزیر اجرا نماید. وزیر دزد را از اتاق بیرون برد؛ پشت دیوار دستی به گونه های دخترک کشید و آرام لبانش را بوسیدو گفت: "حالاجیغ بکش"

هر دو نفر وارد اتاق شدند، وزیر گفت:" حکم اجرا شد: یک سبیل آتشی محکم."

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:17 توسط حسام دهقان| |

در انتظار يك نفس ِآسوده

 

آرزويي كه سال ها در پي اش مي گشتم

يك نفس ِ آسوده ...

شايد يكي از همين روزها به آن دست بايم

شايد ...

يكي از همين روزها ...

و مي دانم !

لحظه ي به آرزو رسيدنم

بسيار خوشحالم

ديگر اسير نيستم !

آزادم ...

در آن زمان كه دانه هاي ِ شن ِ ساعت زندگي ام تمام شوند

هرگز نخواهم مُرد

من جاودانم !

چرا كه قلبم در سينه اي مي تپد

و خونم در رگ هائي جاري ست

زماني كه ريه هايم براي يك زندگي نفس مي كشد

تمام ِ وجودم از اكسيژن احاطه مي شود

پس من زنده ام !

و هرگز نخواهم مُرد

حالا مي دانم مُردنم چندان غم انگيز نيست !

مي داني ؟!

لحظه اي كه فرشته ي مرگ را در آغوش بگيرم

مي دانم !

آخرين نفسم

يك نفس ِ آسوده خواهد بود ...

نویسنده:بهزاد صادقي

منبع:سایت اهدا عضو

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:10 توسط حسام دهقان| |

دعای دیگران بر ما

کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.

دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.

نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. اما سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.

هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.

مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.

دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند. پیش خود گفت، مرد دیگر حتماً شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.

زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟

پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.

ندا، مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.

مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟

ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم!

باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست، نتیجه دعای دیگران برای ماست

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 12:40 توسط حسام دهقان| |

ایستاده به انتظار

سال اول زندگی ، شاد و سرحال بود .

سال دوم ، بزرگ شده و دیگر می فهمید .

سال سوم زندگی اش ، بزرگتر شده و بیشتر می فهمید .

هر سال که می گذشت بر سن و معلومات او افزوده می شد اما هیچ وقت نتوانست به این

سوال پاسخ دهد که .. چرا به انتظار ایستاده است ؟

اکنون خیابانی در زیر پایش عبور می کند و او توانسته به پاسخ آن سوال پی ببرد و در

جواب بگوید : « من به انتظار هیزم شکن ایستاده ام » .

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 18:55 توسط حسام دهقان| |

پــدر

مرد جواني، از دانشكده فارغ التحصيل شد. ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي، آن ماشين را برايش بخرد. او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد .

بالاخره روز فارغ التحصيلي فرا رسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري در دنيا دوست دارم. سپس يك جعبه به دست او داد. پسر، كنجكاو ولي نااميد، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا، كه نام او روي آن طلاكوب شده بود، يافت .

با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت: با تمام مال و دارايي كه داري، يك انجيل به من مي دهي؟

كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد .

سالها گذشت و مرد جوان در كار و تجارت موفق شد. خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده. يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند. از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود. اما قبل از اينكه اقدامي بكند، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر، تمام اموال خود را به او بخشيده است. بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .

هنگامي كه به خانه پدر رسيد، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد. اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت. در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد. در كنار آن، يك برچسب با نام همان نمايشگاهي كه ماشين مورد نظر او را داشت، به چشم مي خورد. روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 19:59 توسط حسام دهقان| |

نشانه حيات

يک روز گرم شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند. به دنبال ان برگهاي ضعيف جدا شدند و آرام بر روي زمين افتادند. شاخه چندين بار اين کار را با غرور خاصي تکرار کرد، تا اين که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسيار لذت مي برد. برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محکم چسبيد ه بود و همچنان از افتادن مقاومت مي کرد.
در اين حين باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشکي که مي رسيد آن را از بيخ جدا مي کرد و با خود مي برد. وقتي باغبان چشمش به آن شاخه افتاد، با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد. بعد از رفتن باغبان، مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين بار خودش را تکاند، تا اين که به ناچاربرگ با تمام مقاومتي که از خود نشان مي داد، از شاخه جدا شد و بر روي زمين قرار گرفت.
باغبان در راه برگشت وقتي چشمش به آن شاخه افتاد، بي درنگ با يک ضربه آن را از بيخ کند. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد، بر روي زمين افتاد.
ناگهان صداي برگ جوان را شنيد که مي گفت: "اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود، ولي همين خيال واهي پرده اي بود بر چشمان واقع نگرت، که فراموش کني نشانه حياتت من بودم!!!"

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 20:20 توسط حسام دهقان| |

حسادت

روزی و روزگاری درسرزمینی، زنى بود بسیار حسود، همسایه اى داشت به نام خواجه سلمان كه مردى ثروتمند و بسیار شریف و محترم بود، زن بر خواجه رشك مى برد و مى كوشید كه اندكى از نعمت هاى آن مرد شریف را كم كند و نیك نامى او را از میان ببرد؛ ولى كارى از پیش نمى برد و خواجه به حال خود باقى بود. عاقبت روزى تصمیم گرفت، كه خواجه را مسموم كند: حلوایى پخت و در آن زهرى بسیار ریخت و صبحگاهان بر سر راه خواجه ایستاد؛ هنگامى كه خواجه از خانه خارج شد، حلوا را در نانى نهاده، نزد خواجه آورد و گفت: خیراتى است. خواجه، حلوا را بستاند و چون عجله داشت، از آن نخورده به راه افتاد و به سوى مقصدى از شهر خارج شد. در راه به دو جوان برخورد كه خسته و مانده و گرسنه بودند. خواجه را بر آن دو، شفقت آمد. نان وحلوا را بدیشان داد؛ آن دو آن را با خشنودى فراوان، از خواجه گرفتند و خوردند و فى الحال(در جا) مردند. خبر به حاكم شهر رسید، و خواجه را دستگیر كرد، هنگامى كه از وى بازجویى شد، خواجه داستان را گفت. حاكم كسى را به سراغ زن فرستاد، زن را حاضر كردند، چون چشم زن به آن دو جنازه افتاد، شیون و زارى آغاز كرد و فریاد و فغان راه انداخت؛ معلوم شد كه آن دو تن، یكى فرزند او، و دیگرى برادر او بوده است. خود آن زن هم از شدت تأثر و جزع پس از یكى دو روز مرد. آرى خودم كردم كه لعنت بر خودم باد. این حسود بدبخت، گور خود را با دست خود كند و دو جوان رعنایش را فداى حسد خویش كرد؛ تا زنده بود، پیوسته در عذاب بود و سرانجام جان خود را در راه حسد از دست داد و در جهان دیگر به آتش غضب الهى خواهد سوخت.

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:5 توسط حسام دهقان| |

دست نوشته يكي  از بيماران كانديد پيوند ريه خطاب به مادر بيمار مرگ مغزی اهدا کننده ريه به او

چند روز بعد از عمل موفقيت آميز پيوند :

    گاهي انسان عاجز مي شود از بيان خوبيها و قلم درمانده و ناتوان ، ولي مي خواهم با زبان الگنم بگويم : هر آنچه مي نو.يسم با تک تک نفسهاي مسيحايي حسن است که در من دميده و به من زندگي بخشيده .

     اينک خسته تر از پروانه ، سالهاست گرد روياهاي سرخ باغچه خويش پر مي زنم و هنوز غربت تلخ هميشه را مزه مزه مي کنم . من خسته ام و حاجتي به تائيد هيچ پروانه اي نيست ، کافي است دکمه پيراهن پريروزم را باز کني تا پاره پاره هاي عريان عصر هزار پروانه را به سوگ بنشيني ، من خيس خستگي بودم و او آمد تا شانه هايش را بالش خستگي هايم کند ، تا بالاخره شبي زخم هايم را به زمين بگذارم .

     و اينک حسن شما ( رضا ) مي خواهد حقيرانه خود را معرفي کند : جواني به ظاهر 22 ساله که با وجود وابستگي جسمي به کپسول اکسيژن ( به نام نفس دوم زندگي ) ، به ديگر جوانان 22 ساله با شور و هيجان جواني چندان شباهتي نداشتم ، جواني که حدود 5/2 سال بدون اکسيژن قادر به برداشتن حتي يک قدم هم نبود ، چشمهاي من 9 ماه در انتظار پيوند ريه بود . همانطور که شما مادر عزيزم 9 ماه انتظار به دنيا آمدن حسن تان را مي کشيديد اما چقدر متفاوتند اين انتظارها !

    من به دليل حال نامساعدم نتوانسته بودم نذرم را به مسجد جمکران ادا کنم. يکي از شبهاي رويايي ، در خواب ديدم کسي به من گفت : چرا اداي نذر نمي کني ؟ من منتظر معجزه اي بودم تا با تولدي دوباره بتوانم اداي نذر کنم . اين معجزه با يک تلفن در روزبعد به وقوع پيوست، اما چه معجزه اي که براي من يک حادثه خوشايند مالامال از درد بود، صميمانه بگويم داغي که بر قلب شما وارد شد مرا هم کمتر از شما ناراحت نکرد ، خدا نکند روزي جهان از اميد خالي بماند و ياس و نااميدي جاي آن را بگيرد ، خدا نکند دنيا همواره پائيز و زمستان باشد و بهار بميرد ، خدا نکند هيچ بيماري از اميد بهبودي محروم شود و خدا نکند هيچ دردمندي اميد درمان را از کف بدهد . من شب تاريک را به اميد صبح روشن سپري کردم ، رنجها را به اميد آسودگيها بر خويش هموار ساختم و بستر بيماري را به اميد روزگار سلامتي تحمل نمودم ولي نه به قيمت دردمندي شما .

    تا اينکه در شب 29 رجب اين روياي سلامتي مرا نوجواني که تازه به عرصه جواني پا گذاشته بود به واقعيت تبديل کرد، ريه هاي حسن جعفر زاده همانند دم مسيحايي به کالبد خسته من جان داد و مرا زندگي بخشيد و تا زنده ام برايش دعا خواهم کرد و مي دانم حسن بر بال فرشته ها آرام آسوده است .

مادرم !

    کلمات نايافتني است براي توصيف دل بزرگت که بخشي از وجود من متعلق به وجودت است ، قلبت دريچه مهربانيها و خوبيها ست و با دستان لطيفت به دلم رنگ محبت زده اي ، نقش خاطره اي زده اي که تا ابد از ذهن هيچ کس پاک نخواهد شد . مي دانم داغي بزرگ و سنگين است که در وصف نمي گنجد اما شما مادر گرامي زيباترين هديه را براي فرزند عزيزت انتخاب کرده اي ، هديه اي به نام عاقبت بخيري و دري از درهاي بهشت را براي او گشوده اي و فرزندتان جايي جز در بهشت برين ندارد .

مادرم .....

    اي فرشته مهربانيها ، اي تمامي واژه زندگي ! ملائک سر به بالين فرزندت خواهند گذاشت که فرشته نجات جوان رنجور بيماري شده و من با ريه هاي حسن نفس مي کشم ، زندگي ميکنم و اکنون مادرم : حسن تو در قالب رضا زنده است ، شايد به اندازه او لايق نباشم ولي مبارزه مي کنم تا زنده بمانم، براي اينکه حسن زنده بماند و بتواند به شما خدمت کند .

 

     مادرم ! چه فداکاري بالاتر از نجات جان چندين نفر و چه نيکو خداوند مي فرمايد :

هل جزاء الحسان الا الاحسان

آيا پاداش نيکي جز نيکي است

در تکريم از محبت بي دريغ شما : رضا

منبع:سایت اهدا عضو

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 0:55 توسط حسام دهقان| |

دست نوشته يكي از بيماران ليست انتظار پيوند يك هفته بعد از پيوند قلب

" هل جزاء الاحسان الا الاحسان"

خسته تر از پروانه اي بي پر، بي رمق تر از برگ زرد خزان، نااميدتر از ساق خشكيده در حسرت باران، چهار بهار عمرم با حسرت و درد خزان شد. نااميد از همه جا در انتظار مرگ ، ديگر تاب و تحمل بودن نداشتم.
من بودم، انتظار،‌منتظر شفا از جانب شافي. مي ترسيدم براي سلامتي ام دعا كنم كه نكند با دعاي من خانه اي داغدار شود. ديگر بريده بودم از دنيا و طبيبان آن، رو به ضامن آهو كردم خسته ي خسته، نااميدتر از نااميدان كه"معين الضعفاء" از خاندان خويش خواهد برگزيد. تا در ماه عزيز خدا نزديكي ميلاد عزيز زهرا عزيزي رخت از اين دنياي فاني بست و به سوي ديار باقي شتافت. همانا كه گويند معبود گلچين خواهد كرد!
گويا آن روز كه بر عزيزتان اسم مي نهاديد در حقيقت پروردگار او را ناجي برگزيد. تا ستون خميده كلبه ما را قائم كند.
در ماه مولود منجي عالم بشريت شنيدم گلي پرپرشد اما بدانيد قلبش مي تپد در سينه ي خسته من. سينه اي كه تشنه ي قلبي با محبت بود ..... پر شد از مهر و محبت.
سينه اي كه در يك قدمي مرگ بود، در انتظار بسته شدن پلك ها، اما ماند شاداب به بركت سخاوت دلتان.

و حال مي خواهم با پدر و مادر ناجي ام درد دل كنم:
مادرم؛ كلماتي نايافتني است براي توصيف دل بزرگت
پدرم؛ تو كه از اولاد رسولي زبان خاموش است در برابر عظمت قلبت 
مادرم؛ آفتاب تلالوش را از نور چشمان تو گرفت .... بوسه بر چشمانت باد
پدرم؛ سخاوت دريا از كريمي دستان تو بود .... بوسه بر دستانت باد
آن روز كه تازه داغدار بوديد با جوله رضايت ملائكه بر دستانتان بوسه زدند
و از آن معبود بي همتا كه هرگز بنده خود را تنها نخواهد گذاشت تمنا كردند كه صبري بر دل 
بي قرار شما دهند تا شايد داغ را تسكيني باشد. ما نيز به درگاه الهي دست دعا برمي داريم 
كه معبودا به اين عزيزان كه گلي زيبا از بوستانشان چيدي صبري بي انتها عطا كن.
و روح سيده ناجيه حسيني يگانه را كه با دم مسيحايش بر جسم بي جان جان داد در بهشت جاويدان با اوليا الله محشور بگردان.
من همان قلب دختر شمايم كه مي تپم و زندگي مي دهم، دوست دارم بدانيد با تمام وجودم دعايتان مي كنم و بدانيد شما نه تنها با سخاوتتان زني مرده را زندگي بخشيدي بلكه سه فرزند را مادري دوباره داديد دوست دارم مرا اگر قابل باشم دختر خود بدانيد.
"هر چند دختر شما كجا و من كجا"

"روحش شاد و يادش گرامي"


سودابه كياني

منبع:سایت اهدا عضو

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 0:40 توسط حسام دهقان| |

نیمه لبخند

به زمانی فکر می کرد که زندگی دررگهایش جریان داشت

اکنون آخرین نفس هایش بی حوصله می امدندومی رفتند

خاطرات فکرش راورق می زد

جوان بودوپرشور

رعناوزیبا

اوهم مثل اوبود

درکنارهم همسایگی می کردند

کودکیشان باهم بود

بزرگترکه شدند قلبهایشان هم همسایه شد

لبخندی برصورتش نقش بست همیشه می گفتند زیبا می خندد

ماسک روی صورتش نمی گذارد لبخندش کامل شود وتلخی را بانفسی تاعمق وجودش می برد وفصل تلخ را آغاز می کند

با یک زمین افتادن وسردرد ساده وچندتا آزمایش شروع شده بود

چه زود تاریخ رفتن معین شد,فقط... چندماه

درهمان حال رفتن دیگری برایش دردناک  شد

چندروز تلخی وآه واشک ودلیل بی دلیلی و...جدایی

به قول خودش اینطوربرایش بهتربود

او باورش نشده بود

باهرزحمتی که بود آن دلیل بی دلیل را فهمید

حرکت کرد

درراه فکرش جزاو نبود

آمبولانس سریع وارد بیمارستان شد

اوتصادف شدیدی کرده بود

پرستاراونیازبه پیوندقلب دارد, سریع آماده اش کنید

هنوزنیمه ی لبخند بر صورتش نشانی ازتپش زندگی بود

اما قلبش درسینه ی او می تپید

نویسنده: مسلم عبدی

منبع:سایت اهدا عضو

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 0:21 توسط حسام دهقان| |

خانه فقیر
جنازه ای را بر راهی می بردند.
درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بودند .
پسر از پدر پرسید که بابا در این جا چیست ؟
گفت : آدمی ، گفت : کجایش می برند ؟
گفت : به جایی که نه خوردنی باشد و نه پوشیدنی ، نه نان و نه آب ، نه هیزم ، نه آتش ، نه زر ، نه سیم ، نه گلیم و نه فرش .
پسر گفت : بابا با این حساب به خانه ی ما می برندش
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 0:47 توسط حسام دهقان| |

صافی

شخصی نزد همسايه‎اش رفت و گفت: گوش کن! می‎خواهم چيزی برايت تعريف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو می‎گفت... همسايه حرف او را قطع کرد و گفت: قبل از اينکه تعريف کنی، بگو آيا حرفت را از ميان سه صافی گذرانده‎ای يانه؟
- کدام سه صافی؟
- اول از ميان صافی واقعيت. آيامطمئنی چيزی که تعريف می‎کنی واقعيت دارد؟
- نه. من فقط آن را شنيده‎ام. شخصی آن را برايم تعريف کرده است.
- سری تکان داد و گفت: پس حتما آن را از ميان صافی دوم يعنی خوشحالی گذرانده‎ای. مسلما چيزی که می‎خواهی تعريف کنی، حتی اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالی‎ام می شود.
- دوست عزيز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.
- بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی‎کند، حتما از صافی سوم، يعنی فايده، رد شده است. آيا چيزی که می‎خواهی تعريف کنی، برايم مفيد است و به دردم می خورد؟
- نه، به هيچ وجه!
همسايه گفت: پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفيد، آن را پيش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی...


نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 22:43 توسط حسام دهقان| |

مزاحم تلفنی

داشتم با ماشینم می رفتم سر كار كه موبایلم زنگ خورد گفتم بفرمایید
الووو.. ، فقط فوت كرد !
گفتم اگه مزاحمی یه فوت كن اگه میخوای با من دوست بشی دوتا فوت كن . دوتا فوت كرد .
گفتم اگه زشتی یه فوت كن اگه خوشگلی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد .
گفتم اگه اهل قرار نیستی یه فوت كن اگه هستی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد .
گفتم من فردا میخوام برم رستوران شاندیز اگه ساعت دوازده نمیتونی بیای یه فوت كن اگه میتونی بیای دوتا فوت كن دوباره دوتا فوت كرد .
با خوشحالی گوشی رو قطع كردم فردا صبح حسابی بخودم رسیدم بهترین لباسمو پوشیدم و با ادكلن دوش گرفتم تو پوست خودم نمی گنجیدم فكرم همش به قرار امروز بود داشتم از خونه در میومدم كه زنم صدام كرد و گفت ظهر ناهار میای خونه؟
اگه نمیای یه فوت كن اگه میای دوتا فوت كن

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 21:47 توسط حسام دهقان| |

خاطره دختر 19 ساله:من حالا يک هروئيني کثيف و آلوده دامن هستم 

در اينجا داستان دختري بيان ميشود که فريب شيطان را خورد و از پاکي و شرافت فاصله گرفته و به درخواست شيطان پاسخ مثبت داده و دل به هوا و هوس خويش سپرد و در دره بد نامي و اعتياد سقوط کرده است

eteyad

دختري نوزده ساله هستم که نقطه انحراف من از بي تقوايي و بي عقلي و چشم چراني شروع شد که سرانجام آن بسي زندگي تلخ و ناگوار بود.

تابستان سال ?? بود که بيچارگي من شروع شد و در دام شيطان افتادم و به طوري غوطه ور شدم که نتوانستم خود را نجات دهم.

در آن سال به سفر شمال رفته بوديم مثل پرنده اي آزاد بودم و همانند برخي از دختران بي بند و بار چشم در جستجوي چشمي بود که با محبت به من نگاه کند.

در يک مهماني جواني نظرم را به خود جلب کرد من دايم به او نگاه مي کردم او هم مرتب چشم به من دوخته بود. فرصت را از دست نداده و آشنايي با من شروع شد و من با همين آشنايي پنهاني، زندگي آينده ام را تباه نمودمو چند روزي از دوستي ما نگذشته بود او به گونه اي باور نکردني اعتماد و اطمينان مرا جلب کرده بود و به طوري وابسته او شده بودم که اگر دقيقه اي از او دور بودم مي خواستم برايش بميرم.

بعد از ظهر يک روز داغ که با هم قدم مي زديم، از بي خوابيهاي شبانه ام که بر اثر هيجانات خيال بود. براي او حرف زدم و او با مهرباني بسيار گوش داد. وقتي سخنانم تمام شد، چند قرص سفيد از جيبش در آورد و با لحن بي تفاوتي گفت:

من هم گاهي دچار بي خوابي ميشوم، اما اين قرصها نجاتم مي دهد. سپس چند قرص در دست من گذاشت و خواست که امتحان کنم. شباهنگام که دوباره بي خوابي به سرم زد يکي از قرصها را خوردم و اين آغاز اعتياد من بود.

بعد از آن به تهران آمديم و دوستي من و او که خيال مي کردم فرشته اي است همچنان ادامه داشت. شبي در تهران بوديم، او سيگاري آتش زد و به من داد که با زبان کشيدنش خود را بر فراز ابرهاي آسمان ديدم وقتي به خود آمدم دامن عفتم را آلوده يافتم ديگر تمام شده بود.

من دروازه هاي سعادت را به روي خود بسته و گرفتار شده بودم. چرا خلاصه نکنم من حالا يک هروئيني کثيف و آلوده دامن هستم. اکنون براي اندکي هروئين، ننگ خود فروشي را به تن تباه شده ام زده ام.

اين نامه را براي جلب ترحم و دلسوزي شما ننوشتم زيرا خود را لايق آن نميدانم اما مي خواهم دختران ساده لوح مثل من صدايم را بشنوند و قصه زندگي ويران شده ام را بخوانند.

اما هرگز برايم اشک نريزند. من حتي لياقت غمخواري را هم ندارم، و مي خواهم به آنها بگويم که چشم خويش را پاک نگه دارند. و از معاشرتهاي ناسالم بپرهيزند و از جاده عفاف و پرهيزگاري دور نروند که به جنگان شيطانهاي انسان نما گرفتار خواهند شد.

منبع:www.rasekhoon.wordpress.com

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:31 توسط حسام دهقان| |

دو ماهيگير

روزي دو مرد عازم ماهيگيري شدند، يكي از آنها، ماهيگيري بسيار كاركشته و متبحر بود و ديگري سررشته اي از اين كار نداشت. هر بار كه ماهيگير كاركشته ماهي بزرگي را صيد مي كرد، بلافاصله آن را در يك ظرف پر از يخ مي انداخت تا تر و تازه بماند و فاسد نشود. اما هر بار كه ماهيگير بي تجربه يك ماهي بزرگ صيد مي كرد، دوباره آن را به آب مي انداخت.

ماهيگير متبحر تا هنگام شب شاهد اين ماجرا بود، از اين كه مي ديد دوستش تمام مدت وقتش را تلف مي كند سرانجام كاسه صبرش لبريز شد و پرسيد: چرا هر چي ماهي بزرگ صيد مي كني دوباره توي آب مي اندازي؟

ماهيگير بي تجربه جواب داد: خوب معلومه، براي اينكه من فقط يه تابه كوچك دارم!



گاهي اوقات، ما نيز مثل اين ماهيگير نقشه هاي بزرگ، روياهاي بزرگ، مشاغل بزرگ و فرصت هاي بزرگي را كه خداوند در اختيارمان قرار مي دهد باز پس مي دهيم. زيرا ايمانمان بسيار كم است. ما آن ماهيگير را به تمسخر مي گيريم، زيرا او نمي داند تنها چيزي كه احتياج دارد تهيه يك تابه بزرگ تر است. با اين همه، آيا مي دانيد خودمان تا چه اندازه آمادگي داريم كه ايمانمان را گسترده كنيم؟ فراموش نكنيد كه:

خداوند هرگز نعمتي به شما نمي بخشد كه نتوانيد از عهده اداره آن برآييد.
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 19:55 توسط حسام دهقان| |

چتر 

از تاکسی پیاده شد . در را که بست ، راننده گفت : « آهای آقا ،

آقا .. آقا با شمام ! »

مسافر در حال وارد شدن به پیاده رو بود . برگشت و به راننده

نگاه کرد . باران به شدت در حال باریدن بود .

راننده گفت : « ببخشید .. چتر.. چترتون رو فراموش کردید !»

مسافر در جواب گفت : « می خوام زیر بارون راه برم . می خوام

خیس بشم . » و در پیاده رو شروع به حرکت کرد .

راننده با تعجب دورشدن مسافر را نگاه کرد . باران بارید تا مسافر

 خیس شود .. و چتر احساس بیهودگی کرد !

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 14:5 توسط حسام دهقان| |

ماهی آزاد سفید  

با تکانی خود را ازلابه لای سوراخ های تور رها کرد و در دریا شناور شد ؛ با خود

گفت:« ازمرگ حتمی نجات یافتم ، بیچاره ماهی هایی که در تور ماهیگیراسیرند ..

اگر آنها هم به مانند من زرنگ و باهوش بودند ، اگر به مانند من تلاش می کردند و

اگرازشانس خوبی برخوردار بودند ... » 

مرغی دریایی که درحال چرخیدن در آسمان بود با شیرجه ای ، ماهی آزاد سفید را

همراه خود به آسمان برد . در همین لحظه موجی سهمگین ، ماهیگیر را به همراه

تورش به داخل دریا کشاند .

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 12:52 توسط حسام دهقان| |

داستانکی آموزنده

مردي مي‌خواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جويا شد و او گفت: اين زن از روز اول هميشه مي خواست من را عوض كند. مرا وادار كرد سيگار و مشروب را ترك كنم. لباس بهتر بپوشم، قماربازي نكنم، در سهام سرمايه‌گذاري كنم و حتي مرا عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم! دوستش گفت: اينها كه مي‌گويي كه چيز بدي نيست! مرد گفت: ولي حالا حس مي‌كنم كه ديگر اين زن در شان من نيست

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:30 توسط حسام دهقان| |

سفر

پستچی نامه ای دیگر در داخل صندوق انداخت و رفت .

نامه بر روی دیگر نامه های داخل صندوق افتاد .

به سفر دوری رفته بود .

چه وقت ؟  کجا ؟ و چرا به این سفر رفته بود ؟ هیچ کس نمی دانست .

مرگ تنها دلیلش بود !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 17:7 توسط حسام دهقان| |

داستان پسر و گلدان

روزی دست پسر بچه ای که در خانه با گلدان کوچکی بازی می کرد ، در آن گیر کرد و هر کاری کرد ، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند
به ناچار پدرش را به کمک طلبید اما پدرش هم هر چه تلاش کرد نتوانستند دست پسر را از گلدان خارج کنند . پدر دیگر راضی شده بود به شکستن گلدان که تصادفا خیلی هم گرانقیمت بود ، فکر کند . قبل از این کار به عنوان آخرین تلاش به پسرش گفت : دستت را باز کن ، انگشت هایت را به هم بچسبان و آنها را مثل دست من جمع کن; . آن وقت فکر می کنم دستت بیرون می آید .

پسر گفت : " می دانم اما نمی توانم این کار را بکنم "
پدر که از این جواب پسرش شگفت زده شده بود پرسید : " چرا نمی توانی ؟ " پسر گفت : " اگر این کار را بکنم سکه ای که در مشتم است ، بیرون می افتد " .
 
گاهی انسان در زندگی به بعضی چیز های کم ارزش چنان اهمیت می دهد که ارزش دارایی های پرارزش مان را فراموش می کنیم  .

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 14:45 توسط حسام دهقان| |

بخت بیدار

روزی روزگاری نه در زمان های دور ، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا می کرد " بخت با من یار نیست " و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد .

پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود .
او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید . گرگ پرسید : " ای مرد کجا می روی ؟ "


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 19:25 توسط حسام دهقان| |


Design By : Night Skin

Image and video hosting by TinyPic
داستان کوتاه و شعر و مطالب جالب و جوک و عاشقنه ها خلاصه هر چی که بخوای هست

تیفوسی های الکس ومهندس موسوی


رايكا سافت. منبع آموزش ايرانيان و وبلاگنويسان