تبليغاتX

««« شوک »»» داستان کوتاه


««« شوک »»» داستان کوتاه

«««مرجع کامل داستان کوتاه»»»

سلام دوستان

وبلاگ <<شوک>> با بیش از ۴٥٠ داستان کوتاه و بروزرسانی روزانه افتخار دارد اعلام کند:

دوستانی که تمایل به دریافت روزانه داستانها و اطلاع از بروز رسانی وبلاگ دارند Yahoo ID زیر را در یاهو مسنجر خود ADD کنند و یا در قسمت خبرنامه وبلاگ عضو شوند.                          

YAHOO ID: COMET1636885

حتما از قسمت آرشیوهای قدیمی بلاگ نیز بازدید کنید

نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 1:22 توسط حسام دهقان| |

خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید.
پرسید: چرا می گریی؟
- چون به زندگی ام می اندیشم, به جوانی ام, به زیبایی ای که در آینه می دیدم, و به مردی که دوستش داشتم. خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است. می دانست که

من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم. خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد, به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت.

زن از گریستن دست کشید و پرسید: در آن جا چه می بینید؟
خردمند پاسخ داد: دشتی از گل سرخ. خداوند, آن گاه که قدرت حافظه را به من می بخشید, بسیار سخاوتمند بود. می دانست در زمستان, همواره می توانم بهار را به یاد آورم و لبخند بزنم.

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 14:28 توسط حسام دهقان| |

روزی دو شکارچی برای شکار به جنگلی می روند . در حین شکار ناگهان خرس گرسنه ای را می بینند که قصد حمله به آنها را دارد. با دیدن این خرس گرسنه هر دوی آنها پا به فرار می گذارند در حین فرار  ناگهان یکی از آنها می ایستد و وسایل خود را دور می اندازد و کفشهایش را نیز  از پا در می آورد ...

و دور می اندازد دوستش با تعجب از او می پرسد: فکر می کنی با این کار از خرس گرسنه سریع تر خواهی دوید؟ او می گوید : از خرس سریع تر نخواهم دوید ولی از تو سریع تر خواهم دوید در این صورت خرس اول به تو می‌رسد و تو را می خورد و من می توانم فرار کنم!!!

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 1:55 توسط حسام دهقان| |

لوک به همراه همسرش جودی و فرزندش در یکی از مناطق نیویورک در آپارتمانی کوچک زندگی میکردند.وضع اقتصادی متوسطی داشتند , ولی لوک همیشه به کارهای بزرگ فکر میکرد .

جودی از پنجره به خیابون خیره شده بود . قطره های بارون با نظم خاصی روی شیشه مینشستند . رو به لوک گفت : هوا خیلی خوبه , میای با هم بریم زیر بارون قدم بزنیم ؟

_جودی خوبم ,بارون این خیابون که قدم زدن نداره ,بذار ببرمت جزایر هاوایی قدم بزنی ,تو که نمیدونی بارون اونجا چقدر تماشائیه؟؟؟؟؟؟؟


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 23:22 توسط حسام دهقان| |

هر زمان شایعه ای روشنیدیدو یا خواستید شایعه ای را تکرار کنید این فلسفه را در ذهن خود داشته باشید!

در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت:سقراط میدانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد:....

"لحظه ای صبر کن.قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تومی خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی."مرد پرسید:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.قبل از اینکه راجع به شاگردم بامن صحبت کنی،لحظه ای آنچه را که قصدگفتنش را داری امتحان کنیم.

اولین پرسش حقیقت است.کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنیده ام."سقراط گفت:"بسیار خوب،پس واقعا نمیدانی که خبردرست است یا نادرست.

حالا بیا پرسش دوم را بگویم،"پرسش خوبی"آنچه را که در موردشاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟"مردپاسخ داد:"نه،برعکس…"سقراط ادامه داد:"پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درموردآن مطمئن هم نیستی بگویی؟"مردکمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد:"و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟"مرد پاسخ داد:"نه،واقعا…"سقراط نتیجه گیری کرد:"اگرمی خواهی به من چیزی رابگویی که نه حقیقت داردونه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من می گویی؟

نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 0:2 توسط حسام دهقان| |

مرده پرست

-اوه چه سر و صدایی(تیشه به زمین میزنند)ظاهرا دارند یه خونه جدید میسازند.پدر سوخته ها نکردن یه وجب فاصله بزارن.بهشون امان بدی توو خونتم خونه میزنند از ۲ سانت هم نمیگذرند خوب پول میگیرند دیگه.. آخه بساز بندازی همه جا؟! ۲ متر جا میدن خداد تومن پول میگیرند.حداقل اینجاها رو خوب بسازید ما که دیگه توان جابجایی نداریم...... نگاه کن تورو خدا یه سوراخ هم به خونه من باز شده،آوار روو  سرمون نیاد خیلیه

آخیش تمام شد بالاخره این سرو صداها،خدا کنه یه همسایه خوب باشه. نگاه اینم مثل خودمه راسته میگن هرکی میاد این محل اسباب اثاثیه ای نداره ها.

اوه معلومه از این باکلاسان،روز اولی چقدر مهمون داره بچه ها،نوه ها،همسایه های سابقش،همکاراش،دوستاش،خلاصه همه اقوام،،هه هه  حتی عباس آقای بقال هم اومده.

بالاخره مهموناش رفتن،سرش خلوت شد.

سلام همسایه رسیدن بخیر،خونه نو مبارک،خوبی؟

+سلام،شما؟

-من؟من از قدیمیای این محلم ۲۰ سالیه اینجام

میگم ماشااله چقدر دوست داشتن،هواتو داشتن....

+کدوم خوبی؟کدوم دوست داشتن؟کی؟ اینا؟ای بابا دست رو دلم نزار که...

ـچرا؟برات بهترین جای این منطقه خونه گرفتن،با سلام و صلوات آوردنت،نهارو شام مهموناتم که میدن، بنده خدا پسر کوچیکت نمیخواست بره میخواست پیشت بخوابه.دیگه چی میخوای؟؟

+ای بابا دست روو دلم نزار.همه این تشریفات واسه آبروی خودشون بود

یه عمر جمع و  جورشون کردم زندگیمو به پاشون ریختم،اما اونا منو حتی خونشونم نگه نداشتن بردن خانه سالمندان،گفتم اشکال نداره بزار بچه هام از زندگیشون لذت ببرند،اما اونا سالی یه بار هم حتی بهم سر نمیزدند،،،هفته قبل تولدم بود چشام به در آسایشگاه خشک شد اما هیچ کدومشون حتی نیومدن تبریک بگن،گفتم شاید یادشون رفته آخه سه جلدم دست خودم بود اما دیروز روز مادر بود بازم ازشون خبری نشد یعنی روز مادرم یادشون رفته؟

دیشب همسر مرحومم به خوابم اومد بهم تبریک گفت،بازم معرفت اون،با خودم گفتم کاشکی پیشش بودم

دیشب بعد اون خواب حالم بد شد و شدم همسایه شما...

-غصه نخور همسایه،اما از این به بعد بچه هات بیشتر بهت سر میزنند،حتی اقوام و دوستان.سوم،هفتم،چهلم....

آخه میدونی،ما آدما غریب پرست و مرده پرستیم تا زنده ایم قدر همو نمیدونیم.

نویسنده:حسام دهقان

منبع:وبلاگ شوک

 

 

نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 0:57 توسط حسام دهقان| |

امت فاکس، نویسنده و فیلسوف معاصر، هنگامی که برای نخستین بار به آمریکا رفته بود برای صرف غذا به رستورانی رفت .
او که تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت که از او پذیرایی شود .
اما هر چه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی او از اینکه می دید پیشخدمت ها کوچکترین توجهی به او ندارند، شدت گرفت .
از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند .
او با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود نزدیک شد و گفت: ...

من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد .
حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید! موضوع چیست؟ مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟
مرد با تعجب گفت: ولی اینجا سلف سرویس است. سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد: به آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید، انتخاب کنید، پول آن را بپردازید، بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید !
امت فاکس، که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت. اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است .
همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعیت ها، شادی ها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد؟
و هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است. سپس آنچه می خواهیم برگزینیم .

نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 15:58 توسط حسام دهقان| |

حکایت

مردی در خم نگریست و صورت خود در آن بدید، مادر را بخواند و گفت: دزدی در آن نهان است، مادر فراز آمد و در خم نگریست و گفت: آری فاحشه‌ای نیز همراه اوست.

نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 1:40 توسط حسام دهقان| |

سخنی از شیوانا

شیوانا صبح زود از مقابل مغازه نانوایی عبور می کرد. دید نانوا عمدا مقداری آرد ارزان جو را با آرد مرغوب گندم مخلوط می کند تا در طول روز به مردم به اسم نان مرغوب گندم بفروشد و سود بیشتری به دست آورد. شیوانا از مرد نانوا پرسید:" آیا دوست داری با آن بخش از وجودت که به تو دستور این کار را داد و الآن مشغول انجام این کار است تمام عمر همنشین باشی!؟"
مرد نانوا با مسخرگی پاسخ داد:" من فقط برای مدتی اینکار را انجام خواهم داد و بعد که وضع مالی ام بهتر شد اینکار را ترک می کنم و مثل بقیه نانواها آدم درست و صادقی می شوم!؟"
شیوانا سری تکان داد و گفت:" متاسفم دوست من!! هر انسانی که کاری انجام می دهد بخشی از وجود او می فهمد که قادربه این کار هست. این بخش همه عمر با انسان می آید. در نگاه و چهره و رفتار و گفتار و صدای آدم خودش را نشان می دهد. کم کم انسان های اطراف ات هم می فهمند که چیزی در وجود تو قادر به این جور کارهای خلاف است و به خاطر آن از توفاصله می گیرند. تو کم کم تنها می شوی و این بخش که تو دیگر دوستش نخواهی داشت همچنان با تو همراه خواهد شد و نهایتا وقتی همه را از دست دادی فقط این بخش از وجودت یعنی بخشی که قادر به فریب است در کلک زدن مهارت دارد با تو می ماند و تو مجبوری تمام عمر با تکه ای که دوست نداری زندگی کنی و حتی در آن دنیا با همان تکه همراه شوی! اگر آنها که محض تفنن و امتحان به کار خلافی دست می زنند و گمان می کنند بعد از این تجربه قادر به بازگشت به حالت پاکی و عصمت اولیه نیستند و بخشی از وجود آنها نسبت به توانایی خود در خطاکاری آگاه و بیدار می شود و همیشه همراهشان می آید ، شاید از همان ابتدا هرگز به سمت کار خلاف حتی برای امتحان هم نمی رفتند

نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 0:21 توسط حسام دهقان| |

کی عاشق تره؟ - داستان عاطفی


مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند .آن ها عاشقانه ... یكدیگر را دوست داشتند


زن جوان : یواش برو من می ترسم

مرد جوان : نه این جوری خیلی بهتره

زن جوان : خواهش میكنم من خیلی می ترسم

مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگویی كه دوست دارم

زن جوان : دوست دارم ، حالا میشه یواشتر برونی

مرد جوان : مرا محكم بگیر

زن جوان : خوب ، حالا می شه یواش بری

مرد جوان : به شرط این كه كلاه كاسكت مرا برداری و روی سر خودت بگزاری ، آخه نمی تونم راحت برونم اذیت می كنه


روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود برخورد موتور سیكلت با ساختمان حادثه آفرید . در این سانحه كه به دلیل بریدن ترمز موتور سیكلت رخ داد یكی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینكه زن جوان را مطلع كند با ترفندی كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 2:35 توسط حسام دهقان| |

رشد

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم .

شغلم را........دوستانم را.........زندگی ام را !

به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم .

به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری ؟

و جواب او مرا شگفت زده کرد.

او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟

پاسخ دادم : بلی .

فرمود : هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم .

به آنها نور و غذای کافی دادم . دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و

تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود .

من از او قطع امید نکردم .

در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند

اما همچنان از بامبوها خبری نبود .من بامبوها را رها نکردم.

در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند .

اما من باز از آنها قطع امید نکردم.

در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد.

در مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.

5 سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند.

ریشه هایی که بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می کرد.

خداوند در ادامه فرمود : آیا می دانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها و

مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی .

من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبو ها را رها نکردم .

هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند

اما هر دو به زیبایی جنگل کمک می کنند.

زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می کنی و قد می کشی !

از او پرسیدم : من چقدر قد می کشم .

در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می کند؟

جواب دادم : هر چقدر که بتواند .

گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که بتوانی

نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 12:34 توسط حسام دهقان| |

امیر از خواب بیدار شد صبحانه  رو خورد وبرای رفتن به مغازه آماده شد. بعد از کلی گشتن بالاخره تونسته بود کار پیدا کنه.هر روز یه کار باید انجام میداد, یه روز مغازه رو تمیز میکرد , یه روز پشت دخل می ایستاد و روز دیگه وظیفه پاک کردن و تکه تکه کردن رو به عهده داشت.

اون روز ,روز دومی بود که باید گوشتها رو پاک میکرد .از این کار خیلی بدش میومد ولی چاره ای نداشت.اولین بار که این کار رو انجام داد یه ماهی از زیر چاقو لیز خورده بود و محکم به صورت مشتری برخورد کرد. دیروزم که مغازه رو تمیز کرده  یکی از مشتری ها  پاش سر خورده بود و با سر افتاده  زمین به خاطر همین هم یه تو گوشی محکم از صاحب کارش خورده بود.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 16:26 توسط حسام دهقان| |

کمک به همسایه

«در شهر دمشق پارسا مردی بود و کفشگری کردی. آنچه دسترنج خود بودی، جمع کردی. چون استطاعت شد، قصد حج کرد که بدان دسترنج خود به حج رود. شبی پسر خود را به خانه همسایه فرستاد. چون اندر آمد، دیگ پخته بود و گوشت برکشیده و می‌خوردند. پسر گفت:

مرا از آن آرزو کرد، هیچ به من ندادند. کفشگر برخاست و به خانه همسایه آمد و گفت:

سبحان الله! شرم نداری که کودکی به خانه شما آید و شما گوشت می‌خوردید و وی را ندهید تا گریان بازگردد. همسایه چون بشنود، گریستن گرفت و گفت:

ای جوانمرد! پرده ما مَدَر. اکنون ما را لابد حال به تو باید گفتن. پنج شبانروز شد که من و فرزندان من چیزی نخورده‌ایم و هیچ نیافته که بخوریم و از گرسنگی، کار ما به جان رسید، چنانچه مردار بر ما حلال شد. بیرون رفتم به صحرا. گوسفندی یافتم مردار. پاره‌ای از آن برگرفتم، چندان‌که فرزندان بخوردند که از گرسنگی هلاک نشوند و من به حقیقت می‌دانستم که فرزند تو از آن نیست که مردار بر وی حلال باشد و مباح؛ بدین سبب او را ندادم. کفشگر چون بشنود، به تعجب بماند، گفت:

ای سبحان الله! به حضرت خدای عزّ و جلّ چه‌گونه حج تو بجای آرم که همسایه مرا حال بر این موجب باشد؟ من به حج چه کنم که زیارت روم؟ حج من خود این جاست. به خانه آمد و آن وجوه که برای حج راست کرده بود، جمله برداشت و برد و بدو داد تا بر نفقه فرزندان کند و برگِ خانه بسازد. چون وقت آن آمد که حاجیان به حج روند و بازگردند و به مُزدلفه باشند، خواجه ذوالنون مصری خواب دید که کسی وی را گفتی که: این چندین خلق که امروز به عرفات ایستاده بودند، هیچ‌کس را حج پذیرفته نبود، مگر از آن مردی که به دمشق بود. او را احمدالسیف گفتندی. وی قصد حج کرده بود، ولیکن نیامد، به حرمت وی، اهل مُوقف را بیامرزیدند».

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 12:47 توسط حسام دهقان| |

به یاد داشته باش تورا هرگز رها نخواهم کرد

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگی ام را ! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت كنم.به خدا گفتم : آیا میتوانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.او گفت :آیا سرخس و بامبو را میبینی؟پاسخ دادم :بلی . فرمود : هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم ، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم .به آنها نور و غذای كافی دادم.دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود.من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخسها بیشتر رشد كردند وزیبایی خیره كنندهای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم . در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند.اما من باز از آنها قطع امید نكردم . در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی میساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم میكردند.

خداوند در ادامه فرمود: آیا میدانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم میساختی . من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم.


هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك میكنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد میكنی و قد میكشی!


از او پرسیدم : من چقدر قد میكشم.


در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد میكند؟

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 20:17 توسط حسام دهقان| |

دلیل قانع ‌کننده

مر د میانسال وارد فروشگاه اتومبیل شد. ب‌ام‌و آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد. قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید.
مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لَختی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.
ناگهان به خود آمد و گفت، "مرا چه می‌شود که در این سنّ و سال با این سرعت می‎رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد." از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد. اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی."
مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت، "می‌دونی، جناب سروان؛ سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. تصوّر کردم داری اونو برمی‌گردونی!"
افسر خندید و گفت، "روز خوبی داشته باشید، آقا!" و برگشت سوار اتومبیلش شد و رفت

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 19:46 توسط حسام دهقان| |

درد و دل
مرد عصبی بود پک محکمی به سیگار زد : زن!آخه چرا توی خواب هم دست از سر من بر نمی داری؟
چیکار کنم که بچه هارو اذیت می کنه؟ طلاقش که نمی تونم بدم ...زنمه !

خیلی ناراحتی ببرشون پیش خودت ...سپس ته مانده سیگار را روی سنگ قبر خاموش کرد ورفت .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 14:13 توسط حسام دهقان| |

دیدار...

پرده ها را کنار می زنم و  پنجره را باز می کنم . 

هوای خنک و لطیف صبحگاه بهاری حریصانه هجوم می آورد و روی

 گونه هایم می نشیند. 

ریه هایم انگار جان تازه ای می گیرند. 

ساعت شماطه روی دیوار را نگاه می کنم 

چند دقیقه از هشت  گذشته. 

حالا دیگر باید کرکره مغازه اش را بالا زده باشد .

دیدار دوباره ام با او  یعنی موافقت با پیشنهادش .

صدای تپش قلبم را می شنوم . 

حس و حالم مشابه  روزهای اول دیدار با همسر مرحومم است .

تا برگشتن دختر و دامادم از سر کار چند ساعتی فرصت دارم . 

مانتو و روسری ام را می پوشم و دستگیره در را می چرخانم

اما باز نمی شود . 

در را از پشت قفل کرده و رفته اند ! ....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 15:16 توسط حسام دهقان| |

تریاکی
  - برو به اوستا بگو این وافوری که واسه من ساختی سوراخش کوچیکه .   

-- برو به اربابت بگو ٬ سوراخش به اندازه ای هست که کل زندگیت از توش رد شه

منبع:داستانک

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 0:11 توسط حسام دهقان| |

توبه پذیر

مرد گناهکاری به درگاه حق آمد و توبه کرد. دیگر بار چون نفسش قوت گرفت، توبه را بشکست و از پی شهوت رفت. مدتها در گناه غرق بود تا سرانجام دردی در دلش آمد و از خجالت توبه را مشکل دید. روز و شب دل پرآتش و چشم پرخونابه بی حاصل می گذشت و روی بازگشت و توبه نداشت. در سحرگاه هاتفش ندا داد: که چون بار اول توبه کردی پذیرفتم، ولی مراقبت نبودم. چون باز توبه بشکستی مهلتت دادم و خشمناک نگشتم. اما در خیالت هست که باز گردی. پس باز آی، که در بازست و ما ایستاده به در.

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 0:10 توسط حسام دهقان| |

شما دو انتخاب دارید

جری مدیر یک رستوران است. او همیشه در حالت روحی خوبی به سر می برد.

هنگامی که شخصی از او می پرسد که چگونه این روحیه را حفظ می کند، معمولا پاسخ می دهد:

”اگر من کمی بهتر از این بودم دوقلو می شدم.“

هنگامی که او محل کارش را تغییر می دهد بسیاری از پیشخدمتهای رستوران نیز کارشان را ترک می کنند تا بتوانند با او از رستورانی به رستوران دیگر همکاری داشته باشند.

چرا؟


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 9:5 توسط حسام دهقان| |

سپاس
خورشید غروب کرده بود ... مرد از فرط خستگی و سرما بی رمق به زمین افتاد ... نیمه شب از شدت تشنگی در خواب نالید ... گل ساقه اش را خم کرد و قطره های شبنم را در دهان مرد غلتاند ... علفهای سبز اطرافش رشد کردند تا گرمش کنند و خورشید صبحگاهی آنقدر بر بدنش تابید که گرمش کرد ... صبح که شد ... غلتید که بیدار شود .. با این کارش علفها را له کرد ... با دستش ساقه گل را شکست و تا چشمش به خورشید افتاد گفت : " ای لعنت به این خورشید ! باز هم هوا گرم است ...
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 20:35 توسط حسام دهقان| |

باران
کنار پارک نشسته بود و عصای سفیدش را محکم در دست جمع کرده بود ...صدای غرش آسمان را شنید ... بلند شد و دستش را برای گرفتن قطرات باران دراز کرد .. ناگهان سردی چیزی را در کف دستش احساس کرد... دختر بچه در حالیکه به سرعت از کنارش می گذشت فریاد زد : مامان...! پول رو دادم به اون گداهه...
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 12:23 توسط حسام دهقان| |

اتفاق

ببخشید اقا ما قبلا همدیگرو در همین مکان ندیدیم؟

-نه فکر نمیکنم چطور مگه؟

خودمم نمیدونم فقط احساس میکنم این صحنه رو قبلا دیدم! حس بدی دارم ولی باید یه چیزی بهتون بگم من دیدم که شما...

-بهش فکر نکنین حتما اشتباه میکنین.

اما شما باید اجازه بدین که حرفمو بزنم! من شنیدم انسان ها هنگام تولد زندگی خود را مشاهده میکنند و خود انتخاب میکنند که با این زندگی کنار می ایند یا نه ویا حاضر به حضور در این زندگی هستند یا خیر ! وبه همین خاطر گاهی بعضی از صحنه ها برای ادم ها اشناست چون قبلا انهارا دیده اند!شاید این صحنه را هم من در انجا دیده باشم!

-ولی من اعتقادی به این حرف ها ندارم. ببینید شما برای متولد شدن قدرت انتخاب ندارید ولی بعد از ان این شما هستید که زندگی و اینده خود را میسازید وچیزی از قبل تعیین نشده ...

انها قدم زدندو مرد ساعت ها صحبت کرد تا به زن بفهماند و اورا قانع کند که چیزی از اینده را در گذشته جستجو نکند ادمها همان اتفاق های را تجربه میکنند که دوست دارند و از ان لذت میبرند.پس من از شما این تقاضا را دارم که اگر بر فرض محال حتی توانستید هم مانع هیچ اتفاقی نشوید.دختر تا میخواست حرف بزند مرد مانع میشد . مرد به صحبت خود با اراده و محکم ادامه داد که در اخر بالاخره دختر را قانع کرد که بگذارد چه خوب چه بد دنیا کار خودش را بکند!

در هنگام خداحافظی از دختر قول گرفت که بگذارد دنیا کار خودش را بکند و رفت.

دختر داشت بر میگشت که ناگهان صدای وحشتناکی به گوش رسید . دختر برگشت و به عقب نگاه کرد ...

مرد تصادف کرده بودو در جا جان خود را از دست داده بود.

این همان صحنه ای بود که دختر قبلا دیده بود و سعی داشت که به  مرد بگوید ولی حرف های  مرد باعث شده بود که بگذارد دنیا کار خودش را بکند...!

نویسنده:الهه

منبع:دلنوشته ها

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 0:55 توسط حسام دهقان| |

آموزش ایمان

استادی با مریدش در صحرای عربستان اسب سواری میکنند.

استاد از هر لحظه سواری اش برای آموختن ایمان به مریدش استفاده میکند:

به خدا اعتماد داشته باش. خدا هرگز فرزندانش را رها نمیکند 

شب هنگام در چادر؛ استاد از مریدش میخواهد اسب ها را به صخره ای در نزدیکی شان ببندد.

مرید به سوی صخره میرود؛ اما سخنان استاد را به یاد می آورد و فکر میکند : حتما دارد امتحانم میکند باید اسبها را به خدا بسپارم و اسبها را نمیبندم.

صبح روز بعد ، مرید متوجه میشود که اسبها ناپدید شده اند. خشمگین به سراغ استادش میرود و فریاد میزند

تو درباره خدا هیچ نمیدانی. من اسبها را به امان او رها کردم ، وحالا رفته اند

استاد پاسخ داد: خدا میخواست مراقب اسب ها باشد. اما برای آن کار به دستان تو احتیاج داشت تا آنها را ببندد.

پائولو کوئلیو

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 15:54 توسط حسام دهقان| |

ببخشید شما ثروتمندید ؟

هوا بدجورى طوفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین»
کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید:«ببخشین خانم!شما پولدارین ؟ »
نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 19:44 توسط حسام دهقان| |

ماندن

گفت :    سلام !
گفتم :    سلام !
معصومانه گفت : می مانی ؟
گفتم :    تو چطور ؟
محکم گفت :  همیشه می مانم !
گفتم :    می مانم  . 

روزها گذشت . روزی عزم  رفتن کرد .      گفتم :  تو که گفته بودی می مانی ؟!
گفت  :   نمی توانم !  قول ماندن به دیگری داده ام .... باید بروم !

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 17:5 توسط حسام دهقان| |

سيگار و دعا

در بازگشت از کليسا، جک از دوستش ماکس مي پرسد:

 «فکر مي کني آيا مي شود هنگام دعا کردن سيگار کشيد؟»

ماکس جواب مي دهد: «چرا از کشيش نمي پرسي؟»

جک نزد کشيش مي رود و مي پرسد:

«جناب کشيش، مي توانم وقتي در حال دعا کردن هستم، سيگار بکشم.»


کشيش پاسخ مي دهد:

«نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»

جک نتيجه را براي دوستش ماکس بازگو مي کند.

ماکس مي گويد:

«تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نکردي. بگذار من بپرسم.»

ماکس نزد کشيش مي رود و مي پرسد:

«آيا وقتي در حال سيگار کشيدنم مي توانم دعا کنم ؟»

کشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد: «مطمئناًً، پسرم. مطمئناً.»

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 12:21 توسط حسام دهقان| |

هرگز زود قضاوت نکن !

مرد مسني به همراه پسر ۳۲ ساله‌اش در قطار نشسته بود.

در حالي که مسافران در صندلي‌هاي

خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر که کنار پنجره نشسته بود

 پر از شور و هيجان شد.

دستش را از پنجره بيرون برد و در حالي که هواي در حال حرکت

را با لذت لمس مي‌کرد فرياد

زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت مي‌کنن.

 مرد مسن با لبخندي هيجان پسرش را تحسين کرد.

کنار مرد جوان، زوج جواني نشسته بودند که

حرف‌هاي پدر و پسر را مي‌شنيدند و از حرکات پسر

 جوان که مانند يک کودک ۳ ساله رفتار

مي‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هيجان فرياد زد:

 پدر نگاه کن درياچه، حيوانات و ابرها با قطار حرکت

مي‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزي نگاه مي‌کردند.
 
باران شروع شد چند قطره روي دست مرد جوان چکيد.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هايش را بست و دوباره فرياد زد:

 پدر نگاه کن باران مي‌بارد،‌

آب روي دست من چکيد.

زوج جوان ديگر طاقت نياورند و از مرد مسن پرسيدند:

 ‌چرا شما براي مداواي پسرتان به

پزشک مراجعه نمي‌کنيد؟

مرد مسن گفت: ما همين الان از بيمارستان بر مي‌گرديم.

امروز پسر من براي اولين بار در

زندگي مي‌تواند ببيند.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 21:58 توسط حسام دهقان| |

بچه های خوب

 

آره فبول داریم . ما بچه های خوبی واسه بابامون نبودیم .
اون روزا گذاشته بودیمش خونه سالمندان و دیر بهش سر می زدیم ، هرچی می گفت بیشترسربزنین ،

می گفتیم : کارداریم .

می گفت دلم واسه بچه هاتون تنگ شده ،

می گفتیم اونا هم درس دارن .

آره ! در حق اون ظلم کرده بودیم .

اما الان حدود یک ماهه که بچه های خوبی واسه بابامون شدیم .


 اون رو از خونه سالمندان آوردیمش بیرون . دیگه هر هفته بهش سر می زنیم .

بچه هامون رو هم با خودمون می بریم .

حالا هم میخوایم واسش یه مراسم چهلم عالی و با کلاس بگیریم

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 13:10 توسط حسام دهقان| |

شایعه

زني در مورد همسايه اش شايعات زيادي ساخت و شروع به پراكندن آن كرد. بعد از مدت كمي همه اطرافيان آن همسايه از آن شايعات باخبر شدند. شخصي كه برايش شايعه ساخته شده بود، به شدت از اين كار صدمه ديد و دچار مشكلات زيادي شد.
بعدها وقتي كه آن زن متوجه شد كه آن شايعاتي كه ساخته همه دروغ بوده و وضعيت همسايه اش را ديد، از كار خود پشيمان شد. سراغ مرد حكيمي رفت تا نه تنها از او كمك بگيرد، بلكه بتواند اين كار خود را جبران كند. حكيم به او گفت: «به بازار برو و يك مرغ بخر آن را بكش و پرهايش را در مسير جاده اي نزديك محل زندگي خود دانه به دانه پخش كن.»
آن زن از اين راه حل متعجب شد ولي اين كار را كرد. فرداي آن روز حكيم به او گفت: حالا برو و آن پرها را براي من بياور. آن زن رفت ولي 4 تا پر بيشتر پيدا نكرد.
مرد حكيم در جواب تعجب زن گفت: انداختن آن پرها ساده بود، ولي جمع كردن آنها به همين سادگي نيست. همانند آن شايعه هايي كه ساختي كه به سادگي انجام شد، ولي جبران كامل آن غير ممكن است. پس بهتر است از شايعه سازي دست برداري.

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 23:10 توسط حسام دهقان| |


Design By : Night Skin

Image and video hosting by TinyPic
داستان کوتاه و شعر و مطالب جالب و جوک و عاشقنه ها خلاصه هر چی که بخوای هست

تیفوسی های الکس ومهندس موسوی



رايكا سافت. منبع آموزش ايرانيان و وبلاگنويسان